محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6093

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نوميد بودم . دو غلام نيز با من بودند . وقتى به در ابو نوح رسيدم ( 236 مردم موج مىزدند و مىرفتند و مىآمدند . جمعى بسيار با سلاح و لوازم بر در بودند . وقتى متوجه من شدند سوارى از آنها به من رسيد كه مرا نمىشناخت . پرسيد : « كيستى ؟ » من خبر خويش را از او نهان داشتم و به دو گفتم : « يكى از ياران فتح هستم . » و برفتم تا به در معتز رسيدم و از نگهبانان و دربانان و تكبير گويان كسى از خلق خداى را بر در نديدم تا به نزد در بزرگ شدم و آن را به شدت بسيار كوفتم كه پس از مدتى دراز پاسخ آمد به من گفتند : « كيه ؟ » گفتم : « سعيد صغير فرستادهء امير مؤمنان منتصر . » فرستاده برفت و دير كرد ، احساس نگرانى كردم و زمين بر من تنگ شد . آنگاه در را گشودند . بيدون خادم را ديدم كه برون شد و گفت : « به درون آى . » و در را پشت سر من بست . گفتم : « به خدا جانم برفت . » آنگاه خبر را از من پرسيد ، به دو گفتم كه امير مؤمنان از جامى كه نوشيد تركيد و هماندم بمرد . مردم فراهم آمدند و با منتصر بيعت كردند و او مرا به نزد امير ابو عبد الله ، المعتز بالله ، فرستاده كه در بيعت حضور داشته باشد . » گويد : پس او به درون رفت ، سپس به نزد من آمد و گفت : « در آى . » و من به نزد معتز درآمدم كه به من گفت : « واى تو ، سعيد چه خبر ؟ » آنچه را به بيدون گفته بودم با وى بگفتم و تسليت گفتم و گريستم و گفتم : « سرور من حضور مىيابى و جزو بيعت كنان نخستين مىشوى و بدين گونه قلب برادرت را جلب مىكنى . » به من گفت : « واى تو ، تا صبح درآيد . » گويد : و من همچنان با وى سخن كردم و بيدون به من كمك داد تا براى نماز آماده شد و جامه هاى خويش را خواست و بپوشيد . اسبى براى وى آوردند كه بر - نشست ، من نيز با وى برنشستم . راهى بجز راه بزرگ گرفتم ، با وى سخن همى گفتم و كار را بر وى آسان مىنمودم و چيزهايى را كه در بارهء برادرش مىدانست به يادش مىآوردم ، تا وقتى كه به در عبيد الله بن يحيى خاقانى رسيد و در بارهء وى از من